viscount meysam free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
او از من پرسيد
:آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟گفتم
....اگر وقت داشته باشيد....لبخندي زد و گفت
: زمان براي من تا بي نهايت ادامه داردچه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
پرسيدم
: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟پاسخ داد
:آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند
...عجله دارند بزرگ شوند و سپس
.....آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند
....چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند
.که از حال غافل مي شوند
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
آن ها طوري زندگي مي کنند
.،انگار هيچ وقت نمي ميرندو جوري مي ميرند
....انگار هيچ وقت زنده نبودندما براي لحظاتي سکوت کرديم
سپس من پرسيدم
..مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
پاسخ داد
:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشندولي مي توانند
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
ياد بگيرند
...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگيياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش
دارید ایجاد کنید
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
ياد بگيرند وبدانند
..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنندولي برداشت آن ها متفاوت باشد
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آيا چيز ديگري هم وجود دارد
که مايل باشي فرزندانت بدانند؟خداوند لبخندي زد و پاسخ داد
: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم....براي هميشهمنجمان عکس هايي محو از دو « ابرنواختر » را که کهن ترين و دورافتاده ترين ابرنواخترهاي کشف شده تا امروز هستند منتشر كردند.
به گزارش ايسنا، وقتي سوخت اتمي ستارگان عظيم عملا به اتمام رسيد منفجر مي شوند که به آن ابرنواختر مي گويند. اين تحول باعث پراکنده شدن بخش اعظم مواد موجود در ستاره در فضا مي شود.
دانشمندان در نشريه علمي «نيچر» توضيح داده اند که چگونه تصاوير اين ستارگان منفجر شده را از طريق رصد يک کهکشان در دورهيي پنج ساله به دست آورده اند.
اين دو ابرنواختر که 11 ميليارد سال قبل روي داده اند دورافتاده ترين ابرنواخترهايي هستند که تاکنون کشف مي شوند.
مارک ساليوان، منجم دانشگاه آکسفورد در بريتانيا كه يکي از نويسندگان مقاله در نيچر است، توضيح داد که اين ستارگان حدود دو و نيم ميليارد سال بعد از "انفجار بزرگ" (Big Bang) منفجر شدند.
به گفته وي، عمر کيهان هم اکنون 13 و نيم ميليارد سال است.
تيم محققان داده هاي خود را با استفاده از تلسکوپ کانادا-فرانسه-هاوائي در کوه مونا در جزاير هاوائي تهيه کرد.
نور محو رسيده از اين انفجارهاي عظيم براي چندين ماه قابل رؤيت بود؛ بنابراين، دانشمندان توانستند نور آن را از نور کهکشاني که در آن قرار داشتند منفک کنند.
دکتر ساليوان گفت: «ما دنبال چيزهايي مي گشتيم که امسال آنجا هست اما سال بعد ناپديد شده است.»
وي افزود: «عکسي از يک کهکشان را مي بينيد که ابرنواختري در آن روي داده است. وقتي داده هاي دو سال را از هم کم مي کنيد، کهکشان ناپديد مي شود، زيرا تغييري نسبت به سال اول نکرده است؛ بنابراين تنها آن چيزهايي که تغيير کرده به جا مي ماند که در اين مورد ابرنواختر است.»
دکتر ساليوان گفت که اين تکنيک تازه امکانات هيجان انگيزي براي پژوهش هاي آينده ايجاد مي کند.
وي به بي بي سي گفت: «ما نشان داده ايم که اين راه يافتن دورافتاده ترين انفجارهاي کيهاني است.»
ابرنواخترهاي کهن مي توانند سرنخ هاي مهمي درباره تولد کيهان به دست دهند.
جف کوک از دانشگاه ايالتي کاليفرنيا در ارواين که در اين مطالعه شرکت داشت گفت: «عناصري مانند آهن، کلسيم و نيکل در اين ستارگان عظيم توليد مي شوند.»
«اين ستارگان در جريان انفجار پايان عمر، اين مواد را به فضا مي فرستند و محيط را "آلوده" مي کنند. اين مواد سپس سرد شده که مي تواند باعث ايجاد ستارگان بازيافتي شود؛ به علاوه ديسک مواد دور آنها نيز ميتواند به تشکيل سيارات منجر مي شود.»
دکتر کوک گفت که اين اکتشافات تازه به منجمان کمک خواهد کرد درک کنند که اين فرآيند دقيقا چگونه کار ميکند.
«به علاوه شيوه تازه اي که اينجا استفاده کرده ايم به ما امکان مي دهد تا 12 و نيم ميليارد سال قبل را ببينيم تا شاهد برخي از اولين ستارگاني که وجود داشتند باشيم.»
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد.
در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.
دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است
و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك.
اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند،
نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند.
دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود.
هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت و توان داشته باشد.
دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.
استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند.
رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود.
دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند
و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد.
استاديوم سراپا تشويق شد.
فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي
از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم
جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند.
اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.
نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال
دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند.
در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند،
از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند.
به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است.
داوران و مسئولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان
را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما....
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند
گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده.
همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند.
دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند.
از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است
دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده،
لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت
و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود.
نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد
ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد.
چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند
ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد.
داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند.
جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند.
جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد.
خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند
و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود!
جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار،
همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري
با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟
خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.
بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود،
با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم
شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند
و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.
40يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود
و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد
و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند.
شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند
وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت.
نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد.
خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است
انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود.
مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.
آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد.
جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود.
او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است.
به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران
به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند.
او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند،
اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد
تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت.
فرداي مسابقه مشخص شد كه جان از همان شروع مسابقه
به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است.
او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود،
چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟
ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!"
و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:
" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم،
مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم."
داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد.
حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟
بقیه اینگونه سوالات را درباره این داستان به ذهن خودتان میسپاريم...
یاحق...
عمیق ترین انگیزه برای مردن ، نبودن دلی که در آن خانه ی برای خود با پلاک عشق بنا کرد. ولی هر دلی لایق بنا کردن خانه عشق را ندارد پس برای پیداکردن خانه دل باید مایه از خود گذاشت . تا مشعوق همانند خار که از گل مراقبت می کند از بلایی روزگار از خانه تو محافظت کند
"حافظ"
در میان داستانهای حکمت امیز هندی ، داستانی هست درباره یک راهب پیر هندو
که کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و مانترای خود را تکرار میکرد .
روی درختی در نزدیکی او ، عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد.
همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا میزد از رودخانه خارج کرد ،جانور او را گزید.
راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترای خود پرداخت.کمی بعد عقرب باز به آب افتاد
و راهب مانند بار قبل او را از آب در آورد و روی شاخه درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید.
این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب ، عقرب را نجات میداد نیش آنرا بر دست خود حس میکرد.
در همان حال یک روستایی بی خبر از اندیشه ها و نحوه زندگی مردان ِ مقدس ،
که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود با دیدن ماجرا ، کنترل خود را از دست داد
و با اندکی عصبانیت گفت:
" استاد ، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید.
چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را ؟"
راهب پاسخ داد :" برادر ، این حیوان که دست ِ خودش نیست ، گزیدن ، طبیعت اوست."
روستایی گفت: " درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش میروی؟"
راهب پاسخ داد :
" ای برادر ، خوب من هم دست خودم نیست ، من انسان هستم ، رهانیدن ، طبیعت من است."
تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.
"ساتیا سایی بابا"
گل آفتابگردان روبه نور می چرخد و آدمی رو به خدا
ما همه آفتابگردانیم اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگران نیست
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می كردم كه خورشید كوچكی بود
در زمین كه هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت:
وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می كارد مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد.
آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد.
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را می داند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید كاری ندارد.
او همه زندگیش را وقف نور می كند.
در نور به دنیا می آید و در نور می میرد نـــــــــور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت:
روزی كه آفتابگردان به آفتاب پیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند
و روزی كه تو به خدا برسی؛
دیگر ((تویی)) نمی ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می كنم.
تو فاصله ها را چگونه پر می كنی؟
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید می داد.
تب داشت و عاشق بود خدا حافظی كردم داشتم می رفتم كه نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد .
نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...
سلامي دوباره به تمامي دوستاي گلم
امروز داشتم ميلم رو چك مي كردم يهو چشمم افتاد به يك ميل از طرف يك ناشناس مضمونش خيلي جالبه بخونيد نظر هم بديد
دوست گرامي سلام
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست، پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید . این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید
هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست. هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد...
از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم
از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم
از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن آدما از خجالت نميترسيم
از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم
از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل آدما نميترسيم
از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم
